عمر ِ خوشبختی ِ ما ، قد ِ دود شدن ِ این سیگاره !
عجله نکن ، چیزی پشت ِ این لحظه ها نیست
آروم باش
آروم !
مثل ِ شب
مثل ِ تاریکی
مثل ِ بغض ِ خودت
مثل ِ گریه ی من
می دونم !
سخته...!

سخن هفته:
نیامده ام تا بمانم...
آمده ام تا بروم...
این کوتاه زمان بودن را ماندگار ساز...
فریاد تو همچون طوفانی در صحرای دل من است
خفه شو!
نگاه تو همچون خواری در سینه من است
کور شو!
حرفهای تو همچون آتشی در وجود من است
لال شو !
حرکتت همچون زلزله ای بر اعصابم است
فلج شو!
حتی اگر کور و لال و فلج هم باشی
وجود تو همچون تیری زهر آلود در قلب من است
بمیر!
من هم فریاد می زنم
نگاه می کنم
حرف می زنم
حرکت می کنم
و وجود دارم
فریاد من آهی است که از ته دل براید
نگاه من سوسویی است که روشنایی بگردد
حرف من سکوتی است که دانایان بفهمند
حرکتم سکونی است که با سرعت بجنگد
وجودم مرگی است که زندگی نفهمد
کیست مسبب این همه رنج؟
چرا باید کنم آرزوی مرگ؟
روزمرگی زندگی دیگران
همچون رویایی شده ست بر من
از فرشته چه کار آید؟
شدم هم هدف اهریمن
زندگی چون عذابی است بر وجودم
چه شیرین و رویایی شده ست لحظه مرگ
باید آماده باشم
آماده برای جنگ
با کسانی که نمی بینند
نمی حرفند
شدن چون سنگ
نمی میرند...!
سخن هفته:
درد را از هر طرف نوشتم درد بود...!!!
غمی در دل دارم
کجاست آن کسی که درک کند آن را
کجا آخر کنم دردم رو درمان
تا کی عذابم می دهد این رنج پر بار
در پی رهایی ام
تا بشکنم دیوارها
مرزها
قاعده ها
تا شوم آزاد
کوله بارم را ببندم از بیابان
تا رسم به آرزویم : پرواز
هر کسی در دل غمی دارد
غم یاران چه است و چیست غم ما؟!
منم غمگین ترین غمگین غمگینان
از کجا بودم
کجا هستم
کجاست آخر کار ؟
منم خسته
منم تنها
شدم در این دنیا
اسیر بردگی ها
دشمنی ها
نفرت پر کینه این غربتی ها
منم در حسرت تنها یه رویا
همی گفتم
می گویم
خواهم گفت
مرا تنها یک آرزوست:
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرواز
سخن هفته:
هدف پرواز كردن است نه پروانه شدن...!!!
هیچ وقت نفهمیدم عشق رو چه رنگی می بینی ...
هر بار که خواستم احساسم رو برات نقاشی کنم ، موقع رنگ آمیزیش گفتم :
مهربونم چه رنگی دوست داری ؟
و تو بی تفاوت گفتی سیاه ...

دنیای من پر از غنچه های احساس بود و دنیای تو پر از گل های پرپر خشک شده ...
خواستم کمکت کنم
خواستم باغچه قلبت رو برات از نو بکارم ...
خواستم یگانه باغ دل کوچیکت باشم
ولی نشد
شاید اون قدر دلت کوچیک بود که واسه من جا نداشت
نمی دونم
شاید هم اون قدر بزرگ بودی که من برات کوچیک بودم...
سخن هفته:
ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم
او به ظاهر گشت عاشق،ما به معنی سوختیم ...
وقتی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود
به او گفتم کیستی...؟
گفت:غم!!!
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد
ولی بعدها فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم...


سخن هفته:
گفت غروب غمت را به هر بهایی خریدارم,چند می فروشی؟
گفتم نمی فروشم...
گفت چرا؟
گفتم زندگی بی غم معنا نداره...!!!
از خواب پریدم
چشمانم را باز کردم
چیزی جز غم و اندوه در خود ندیدم
کاش در این گوی خاکی کسی را می یافتم که دردی چون من داشته باشد
کاش همدمی داشتم
ای کاش یاری داشتم
گنجایش غم های دلم تکمیل است
کاش کسی را می یافتم که دلی بزرگ داشته باشد
تا قدری از غم های خود را با او شریک شوم
دنبال کسی می گردم
کسی که بتواند درخت دلم را از آفت اندوه پاک کند
کسی که چون آبی در کویر دلم جاری شود و بذر محبت را برویاند
ولی افسوس...!
افسوس که هر طرف روم جز مردان سیاه پوش کسی را نمی بینم
مردان سیاه پوشی که کمان در دست دارند و آماده اند!
آماده اند تا از خط راستی که در آن قرار دارم منحرف شوم
تا تیرهای خود را به این بهانه درون قلب قرمز من نشانه روند
تا مرا نیز سیاه پوش کنند
کاش کسی را داشتم
حتی یک نفر کافیست
ولی افسوس که حتی آن یک نفر هم رویایی بیش نیست...!
سخن هفته:
من قطره ای از قبیله بارانم
کسی را می خواهم تا بشود دریای من...